سفارش تبلیغ
صبا

 

در قرآن، اسم بعضی پیامبران آمده است؛ اسم بعضی غیر پیامبران هم، چه صالح و چه طالح آمده است... صلحا عاشق حضرت باری هستند... اما حضرت حق، بعضی را خودش هم عاشق است...

عاشقی خدا توفیر دارد با عاشقی ما... خدا عاشقی است که حتی دوست ندارد، اسم معشوقش را کسی بداند... به او می گوید، رجل! همین... مرد!... همین... می فرماید و جاء من اقصی المدینه رجل یسعی، جای دیگری می فرماید و جاء رجل من اقصی المدینه یسعی،یعنی این دو تا رجل با هم فرق می کنند...هر دو از دور، از بیرون آبادی، دوان دوان،می آیند... اما اسمشان را حضرت حق نمی آورد...یکی می آید موسی نبی را نجات می دهد...قوم بنی اسرائیل را در اصل نجات می دهد...دیگری هم قومی را از عذاب نجات می دهد...اسمش چیست؟ اسمشان چیست؟ نمی دانیم... رجل است... معشوق حضرت حق است... اسم معشوق را که جار نمی زنند... حضرت حق،عاشق کسی اگر شد، پنهانش می کند...

کاش پیش حضرت حق، اسم نداشتیم، اما مرد بودیم ... طوبا للغرباء!

 

قیدار،رضاامیرخانی




تاریخ : یادداشت ثابت - چهارشنبه 91/5/5 | 2:10 عصر | نویسنده : پرادو سوار کوچک |

توی خیالم وقتایی که دارم قدم میزنم، بجای تمام ماشین های پارک شده کنار خیابون از پارک درمیام و راهنما میزنم و راه میفتم تو خیابون اصلی. بجای راننده ها وقتی صدای بوق موتور رو میشنوم هول میشم و تو آینه دنبال موتوریه می گردم و آخرش هم پیداش نمیکنم و اون خودش می پیچه میاد جلوم. توی سربالایی ها استرس می گیرم که ماشین گیر کنه. گاهی حس میکنم به اندازه تمام ماشین های تو خیابون به رانندگی شون فکر کردم. 

توی خیالم وقتی آهنگ گوش میدم ضبط زنده شو تصور میکنم در حالیکه دارم عجیب ترین ساز رو من میزنم، یا شاخص ترین صدا مال ساز منه. گاهی هم خود خواننده میشم و خونده و نخونده نفسم می گیره بجای خواننده هه و تو دلم میگم که قطعا زندشو خودشم کامل نمیخونه:)))

توی خیالم همیشه چیزایی رو دوست دارم که فقط خودم ازشون سردرمیارم و برام مهم نیس چیزای عادی و روزمره و کاربردی ای رو که همه خودشونو توش دفن کردن.

توی واقعیت هر روز ی مسیر رو پیاده میرم تا برسم به کلاس هایی که تحمل و تمرکز و علاقه داشتن بهشون از هر کاری توی این دنیا سخت تره. و بعدشم گریزان برمیگردم خونه و سردرد می گیرم بخاطر فشار گذروندن اینجور روزا،و هربار از کنار خیال هام می گذرم تا ب کلاس هام برسم:))). کنار پله های ورودی دانشکده ی سری آجر چیدن که از زمانی که حلیا اینا اومدن دانشگاه مسابقه داشتن تا حالا همونجا مونده. نمیدونم چقد ازش گذشته. منم خیلی وقته چیده شدم یه گوشه. دیگه خودمم نمیدونم چقد ازش گذشته.

پ.ن: اینا رو یکسال پیش نوشتم. حلیا اینا(!) امسال کنکور دارن اما هنوزم آجر ها کنار پله های دانشکده چیده شدن. و من هنوزم مصداق نوشته های یک سال پیشمم.




تاریخ : دوشنبه 96/10/25 | 2:43 عصر | نویسنده : پرادو سوار کوچک | نظر

  • قالب وبلاگ | بلاگ اسکای | ایران موزه