سفارش تبلیغ
صبا

این مدت فیلم خیلی بیشتر از همیشه دیدم. سریال هم بیشتر از همیشه دیدم. همیشه فیلم خوب دیدن بهم حس سبکی فوق العاده ای میده و فیلم بد دیدن باعث میشه خیلی حرصم دربیاد.

اگه من یکی از شخصیت های فیلما یا سریالایی که تا حالا دیدم می بودم، یا آخر فیلم معلوم میشد که ما دو نفریم یا از ورژن پیچده و خاصی از دو شخصیتی بودن رنج می برم. البته خوبی اینایی که چند شخصیتین تو فیلما همیشه این بوده که وقتی شخصیت دوم وارد میشه شخصیت اول چیزی از رفتار اون رو یادش نیست، لااقل تا مدت زیادی که اینجوریه. و این دو شخصیت دشمنی خیلی زیادی باهم دارن.

آخر فیلم هم بسته به اینکه محصول چه کشوری باشه و زمان فیلم چقدر باشه، شخصیت اول به نحوی از شر شخصیت دوم خلاص میشه. توی یکی از فیلما بود طرف تیر زد تو دهن خودش تا اون یکی مرد! و بهترین مدل خلاص شدنی که توی یه سریالی دیدم این بود که خصوصیات شخصیت هاید توی شخصیت اصلی هم ظاهر شد.(بیماری هاید و جکیل) ولی بنظرم دلیل عمده ی این پایان خوش بخاطر کشور تهیه کننده سریال بود. ما که راضی بودیم.

لطفا توی فیلم/سریال های بعدی تون، یکی رو نقش اصلی بذارین که حتی ندونه از بین شخصیت هایی که توشن شخصیت اصلیش کدومه. این شخصیت ها باهم هیچ دشمنی ای ندارن، فقط هیچ شباهتی هم ندارن به هم. اگه هموطنای کره ایم زحمت ساخت این فیلم/سریال رو می کشن بی زحمت ضمن خدشه دار نکردن قانون هپی اند شون، یه 16 قسمتی هر قسمت یک ساعته ی خوب بسازن و کراش قشنگم هم نقش عشق دختره رو بازی کنه. اگرم فیلم آمریکایی ش می کنین لطفا خیلی کشش ندین، لطفا آی ام دی بی اش بیشتر از هشت باشه، و اینکه لطفا حدود سنی برای هر شخصیتی که توی فیلم قراره اضافه کنین بگین تا بازیگر مورد نظرمو انتخاب کنم.

داستان رو از جایی شروع کنین که دختره تصمیم گرفت ساعت هفت از سر خیابون فاطمی تا خونشون پیاده بره ولی همونجا سوار اتوبوس شد و مشغول نوشتن این حرفا شد تا ده دقیقه ای رسید ایستگاه نزدیک خونشون؛ در ادامه نشست تو ایستگاه اتوبوس تا نوشته اش تموم بشه و آخر سر هم ادیتش کرد و با خودش تصمیم گرفت بعد صد سال وبلاگش رو آپ کنه! (و تا الان هم معلوم نیست که پست اینستاگرام میشه یا همون وبلاگ، یا ی گوشه ای برای همیشه می مونه و خاک می خوره.)

اما بنظرم اگه بدین فیلم رو نولان بسازه که دیگه کاملا حله. تیتراژ هم خانوم ادل زحمت بکشن. کاز دیس ایز د اند!:)))

 .

 

پ.ن: وبلاگم برام یادآور دوران باشکوه حوالی سیزده سالگیمه. نمیدونم با اینجور نوشتنا تا چه حد شکوه(!) اون دوران رو خراب می کنم. احتمالا اگه من الان همون من بود لااقل شوماخر وار راننده ی یه پراید شده بودم و مدل نوشتنم هم همونطور مثه قبل کلی پیچونده شده و دفن شده می موند.




تاریخ : یکشنبه 96/5/8 | 11:10 عصر | نویسنده : پرادو سوار کوچک | نظر

شبها گاهی آنقدر سنگین میشن که حتی درک حجم سنگینی ش هم زیاد کار اسونی نیست. بعضی شبها حس میکنم تمام بار دلتنگی جهان رو به دوش می کشم. خیلی شبهای سنگین و سختی میشن. نمیدونم چجوری میشه با این همه دلتنگی کنار اومد. بیام قبرستون بالای سرت به ی نقطه زل بزنم و هی گرمی چشامو کنترل کنم تا اشکم جلوی بقیه درنیاد. یا اینکه عکسا و فیلمای قدیمی رو زیر و رو کنم و همه ی دلخوشی های روزای خوش بیان جلوی چشمم؛ تمام حاشیه های مربوط به گرفته شدن یک عکس یا تمام بالا پایین پریدن های پشت و جلوی دوربین توی فیلم ها. یا اینکه آهنگ های قدیمی اون دورانم و آهنگایی که بطور خاص تو رو توی ذهنم میارن گوش کنم. پیاده روی کنم یا روی تختم تو تاریکی دراز بکشم. اسمت رو سرچ کنم و مدام از خودم بپرسم داری دنبال چی می گردی؟ یا صفحه ی چت باهات رو باز کنم همینجوری زل بزنم به صفحه؛ چون میدونم الان حرف زدن باهات یکی از ناامید کننده ترین لحظات زندگیمو رقم میزنه و این فراتر از تحمل سنگینی دلتنگی تمام دنیاست. یا ی جوری دنبال پیدا کردن یه عکس ازت باشم که البته هربار توش موفق نشدم. بجاش کلی سعی میکنم چهره ات رو یادم بیارم و هربار آخرش به این نتیجه برسم که نه، تو این شکلی نبودی. واقعا چ شکلی بودی؟ الان اگه بودی چه شکلی می شدی؟ موهات چ شکلی بودن؟عینکی میشدی؟ هنوزم مدل صدا و صحبت کردنت پشت تلفن همونقد هیجان انگیز می موند؟ کنارم می موندی یا اینکه ولم می کردی و فقط از دور با تاسف نگام می کردی؟ ازم ناامید میشدی؟ ازت ناامید میشدم؟

با وجود همه ی اینجور فکرا اما هنوزم دلم اصل وجودت رو میخواد. انقدی که تمام دلتنگی عالم رو بعضی شبا به دوش می کشم. انقدی سنگینی دلتنگی تمام دنیا زیاد هست که سهم زیادیش فقط برای تو باشه.

دلم برات تنگ شده.خیلی زیاد.




تاریخ : شنبه 96/3/13 | 10:2 عصر | نویسنده : پرادو سوار کوچک | نظر

  • قالب وبلاگ | بلاگ اسکای | ایران موزه