سلام عزيزم!(جات خالي ديروز ظهر خوابش رو ديدم!)
الان خستم.با اين که تا 11خوابيده ام.حس بي حسي من و داره تو خودش فرو مي بره.از يکشنبه مي رم مدرسه.نمي دونم خوش حال باشم يا ناراحت؟؟!
تو طوفان احساسات قرار گرفتم.هي مي ره هي مي ياد!
الان اومده و قلبم و راحت نمي ذاره...
اول از همه مي خواستم بگم من رو ببخش که اين همه وقت نظر مذاشتم.مطالبش رو مي خوندم اما کلا يه چيزي مي شد که مانع نظر گذاري مي شد.دليل خواسي نداشت!(حال کردي اول از همه گفتم؟؟)
روز ها دارن مي گذرن.به ما چه بگذار بگذرند!
قلبم خسته است.خسته از دوست داشتن.احساس مي کنم کار بيهوده اما لازميه.قلبم درد مي گيره و ترک مي خوره.اما دوباره بازسازي مي شه و ادامه مي ده.
معلم ها کلا عجيبن.بايد بيخيالشون شد!